سلام دوستان گرامی
به علت تاسیس هفته نامه ی ادبی ـ اینترنتی نوشتار مدتی این وبلاگ به روز نخواهد شد . برای تداوم ارتباط با ما شما می توانید به وبلاگ زیر سر بزنید . خوشحال می شویم .
http://www.neveshtar-ir.blogfa.com/
سیاوش دانش آذر
حرف های همیشگی
تاکسی که سر کوچه رسید پسر گفت : « دستتان درد نکند » و پیاده شد . فاصله ی سر کوچه تا دم درشان را زیر لب با خودش حرف هایی می زد . نزدیکی های خانه ی شان زن همسایه را دید . به او سلام کرد و کنارش ایستاد .
زن همسایه جواب سلام اش را داد و از او پرسید :
ـ پس رسول کو ؟ مگه با هم نرفته بودین ؟
پسر سرش را تکانی داد و گفت :
ـ چرا ، عصری با من بود ، گفت یه کم کار داره ،
و به ساعت اش نگاهی کرد و ادامه داد :
ـ الانه دیگه پیداش بشه ...
زن همسایه حرف اش را برید و گفت :
ـ بهت نگفت کجا میره ؟
پسر که انگار قصد آرام کردن او را داشت گفت :
ـ اتفاقا گفت به شما بگم که نگرانش نباشین ... آخه برای بازی فردا می خواست لباس ورزشی بخره ...
زن همسایه با هروله ی خاصی گفت :
ـ حداقل می تونست یه زنگ به ما بزنه ،آخه منو باباش خیلی نگرانشیم ، سابقه نداشته بدون اطلاع ما تا این موقع شب بیرون بمونه ...
پسر با حالتی که انگار می خواست زن را دلداری بدهد با صمیمیت خاصی گفت :
ـ الان می آد ... برین داخل ... اون که بچه نیست این همه نگرانش بشین ...
و خدا حافظی کرد و رفت .
پسر دروغ می گفت که از رسول خبر دارد . او چهار سال است که هر روز دارد این دروغ را می گوید . اما چاره ی دیگری ندارد . او هر غروب وقتی از سر کارش بر می گردد این حرف ها را یکی کم ، یکی زیاد تحویل زن همسایه می دهد . دقیقا از همان غروبی که آمبولانس جنازه ی تکه پاره ی رسول را از سر خیابان تا قبرستان برد .
مرداد 1386 اورمیه
رزرو 1358
سیاوش دانش آذر
همان روز صبح بود دقیقا همان روز بود . وقتی خواستم اداره بروم یک هو سر از آن جا درآوردم . مسیر یادم نمی آید . فقط زمانی که رسیدم این جا فهمیدم نرفته ام اداره . همین جا درست همین جا نشستم و پاهایم را دراز کردم روی همین قبر . دقیقا یادم هست که روی همین برآمدگی نشسته بودم .
و برآمدگی قبر تازه را نشان داد .
یعنی درست همین جا . نمی دانم چه کسی این جا را صاف کرده ، یا که آمده خاک ها را برداشته . امروز که چهلم اش نیست . تازه کس و کار درست و حسابی ای هم که ندارد .
پاکت سیگار از دست اش افتاد روی قبر کناری .
پاک حواسم را از دست داده ام . آخرین باری که از این جا رفته بودم همین دیروز بود . بعد این که مادرش کلی گریه کرد رفتیم . او را من آورده بودم و من هم بردم . حتا کلی هم برایش صحبت کردم که من جای او را برایت پر می کنم . دلیلی ندارد من بعد از او دوباره برگردم این جا .
دست اش را به طرف پاکت سیگار دراز کرد .
رنگ اول مداد رنگی ام
سياوش دانش آذر
گفت : « دکلره بهم می آد »
گفت : « دکلره ، دکلره دیگه چیه ؟ »
گفت : « موهای صورتمو زرد کردم »
و فردایش پرسیده بود برنزه بهش می آید و شنیده بود : « نمی دونم هر طور راحتی »
در اتاق را باز کرد ، چند تکه کاغذ از روی فرش بالا پریدند . پاهایش کاغذ ها را له می کرد ، فقط می دید که دارد به میز می رسد ، رسید ، نشست و نگاه کرد . روی میز عکس داشت ، کاغذ پاره داشت ، کتاب و دفتر و ... ، نشست و نوشت . و گفته بود ، چند روز پیش توی دل اش گفته بود و هی می گفت که هیچ وقت نمی خواست اش .
و حالا روی کاغذ نوشت : « ئوستت می نویسد ، نه معشوق ، من اصلا رمانتیک نیستم . » البته بود ، خیلی هم بود ، ولی خودش را می زد به کوچه ی علی چپ ... کوچه ی چهارده باید باشد ، فکر می کنم . همان کوچه ای که با دوچرخه می رفت ، می آمد ، ترمز می کرد و به آن در کوچک نگاه ... سیر نگاه نمی کرد یا ، اما هر بار که می دیدش سلام نداده فقط نگاه ... ، دید که چهار نفر هستند ، چهار نفر درست مثل هم .
هفت شعر
۱
ما همه ی مان فقیریم
و این شاید
تقصیر خیاط های سر کوچه باشد
که جیب های مان را خوب نمی دوزند
ولی ما فقیر تر از آنیم
که لباس به خیاطی بدهیم
من که مادرم شلوارم را دوخته
جای دو تا جیب ، چهار تا ، شاید هم بیش تر
اما
مادرم همیشه پارچه کم می آورد
و دست توی جیب اش می کند
تا نشانی ِ خیاطی سر کوچه را به من بدهد .
۲
در هر دربسته ای را زدی
و نشنیدی که من
پشت در ماندنم حرف ندارد
زیر پای ات جنگل هم سبز کنی برای دیدار
طاق در که چه عرض کنم
پرده ی پنجره هم به دادت نخواد رسید
3
مست شدن هم عالمی دارد
آن هم با دیدن چند متری تار مو
و کمی مثلا ، لبخند
اگر دو قدمی از بند لبت را باز کرده
و کمی چشمک های ات را ارزان تر کنی
با خروار خروار دل
که پشت قاب چشم های ات به صف شده اند
میخانه ای می توان ببه پا کرد
و شهید پشت شهید
4
خیال می کنی دیوانه است
که مثل تو برای یک بوسه
مدت هاست به نوبت ایستاده
و برای شنیدن پاسخی
هزاران بار سلام داده
نه ـ این طوری ها نیست
می شناسم اش
نه دیوانه است ـ نه ل دارد
5
من عاشقم
و این به قولی یعنی کلیشه
تو هم عاشقی را رها کن
و دنبال بازی های سالم تری باش
شاید روزی بهترین گلزن سال شدی
خدا وکیلی
من هم شطرنم بد نیست
اما هر بار که با خدا بازی می کنم
با آن که تا دقیقه ی نودم بازی را برده ام
بی وقفه مات می شوم .
6
روی ابروی هفته
ماه را جارو نکن
تخته تخته بر سینه ام جارو کن
زار زار خندیدن
از دور تماشا کردن که بود
از سکوی کناری کوه
تا زیرین نقطه ی بالایی ابر
مروارید وار نبار بر سرم
هی نبار
و در ورودی شهر
آبادی را به چشم من نخزان
احتیاجی نه
خدا را نپوش
هنوز هم زیبای هزاره ای
7
سرم گیج می رود
سرم از
تبانی در و دیوار برای کوبیدنم
از دور دور خواندن تو
از تو
تا فراموش کردن دلکوبه های تا تو
گیج می رود
زیر بال و پرم را هم که بی خیال شدی
حداقل
این عکس کهنه را از روی دیوار بردار
به سرم می خورد
در تبانی در و دیوار